پارت پنجاه و هشتم :


انگشت هام‌و توی هم قفل کردم وگفتم:
_آره..یعنی میخوام برم خونه ولی نمیدونم زمان مناسب برای تعطیل کردن گلفروشی چه ساعتیه؟
یعنی من قبلا طبق اصول خودم پیش می رفتم وبرام اهمیتی نداشت که چقدر سود میکنم یا اصلا چه ساعتی میام و میرم..
اما الان مسئولیت اینجا روی دوش منه ومن دیگه صاحب اینجا نیستم.بنابراین نمی تونم سرخود تصمیم بگیرم و به شما ضرر بزنم.
وجدانم همچین چیزی رو قبول نمیکÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    دخترم خیلی داره عاشق میشه دیگه🥺🥺

    ۹ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    حالا که تو رفتی طرف عروس من طرف دامادم پسرم ریون😍🥹

    ۹ ماه پیش
  • هلیا

    0

    فرگل مادرشوهر نشوو ها من خواهر عروسم نذار باهم بد بشیم😂💔🤝🏻

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دیگه نباید بذارم پسرم تنها بمونه که🥲گناه داره خب😔

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وااااااااااااای 🤣🤣🤣🤣 نهههههه، همون سر تاسیان مقابل هم بودیم کافیه😭🤣

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️